عقل و منطق که به سن و سال ربط نداره .مثلا این خواهر کوچیکه ی من که سه سال ازم کوچکتره عقلش خیلی بیشتر از منه.امروز برای بار دوم در عمرم و با کلی زحمت وپیچوندن این و اون با خواهری رفتیم برای فال قهوه.بهش گفتم تو نگیر فال .می ترسیدم یه چیزی بریزه تو قهوش مسموممون کنه.یکی دو نفر هم بودند به جز ما.فال اونها رو که می گرفت ما هم اونجا بودیم و گوش می کردیم.رو کاغذ واسه عسلی به انگلیسی نوشتم ببین این فقط حرفهای تکراری می زنه انگاری حفظ کرده باشه.اون هم با نگاه عاقل اندر صفیهی بهم فهموند که اره حوصله ی من سر رفته. خولاصه زد و شد نوبت ما و همون حرفهای تکراری رو زد و ما رو هم فرستاد دنبال نخود سیاه .یه پنج هزار تونمی هم پیادمون کرد.چقدر من خلم.البته اصلا من حق داشتم.چون خیلی زیر استرس و فشار و ....بودم و این روز ها من بزرگترین تصمیم زندگیم رو گرفتم .تصمیمی که ممکنه زندگی من رو از این رو به اون رو کنه.به هر حال گرفتم و الان مثل سگ پشیمونم.از وقتی حلقه ی چند میلیونی ام از این در خارج شد.....نهقبلش همون موقع که مامان زنگ زد و گفت نمی خواهیمتون....همون موقع.و من جلوی بابام اینها نشستم و مثل ابر بهاری گریه کردم.بابا هم گریه کرد.حتما اون پسره هم گریه کرد.نمی دونم چون دیگه ندیدمش و نه حرف زدم باهاش.
اینها که اومده بودند خواستگاری من چشم همه ی فک و فامیل داشت در می یومد.و فکر می کردند ما داریم در مورد مال منال اینها چاخان می کنیم.بعدا که هر کودوم رفته ب.ود واسه خودش تحقیقات کرده بود....فهمیده بودند که بعععععععععله .....نمی دونم چیکارم کردند؟جادو؟جنبل؟چشم بد؟ طوری که یهوویی من مثل یه احمق از این ور به اون ور شدم.همون روز که اومده بودند صحبت مهریه رو بکنند.اون روز حالم انقدر بد شد که حتی نمی تونستم تکون بخورم.و می گفتم کاری با من نداشته باشین.وفتی هم پسره رو دیدم از پایین پله ها فکر کردم یک پیر مرد صد ساله است داره می یاد.فکر کردم زشت ترین موجود روی زمینه.فکر کردم.دیوه. پاهام شل شد بدنم داغ شد.حالم بد بود بد ترهم شد.و می خواستم همون جا وسط حال بشینم و داد بزنم.با هزار زحمت خوم رو کنترل کردم و رفتیم و اون یه انگشتری به من داد.و من بدبخت احساس کردم به جای انگشتر نامزدی حلقه ی غلامی داد بهم.انقدر احساس بدبختی کردم که حد نداشت.گفتم نانی تو خودت رو فروختی.خودت رو فروختی به پول به اسم و رسم به مقام.خاک بر سرت کنند.و من در تمام اون چند دقیقه فقط اینها رو پیش خودم زمزمه کردم.والبته خیره خیره نگاه پسره کردم.ولی اون خجالت می کشید من رو نگاه کنه.اونها رفتند و من موندم و حلقه و چند تا عمو و دایی و یک شناسنامه که نداده بودمش ببرن محضر.و یک عالمه سوال که چرا شناسنامه رو ندادی؟؟؟؟؟؟خداااااااااااااا اون شب من به معنای واقعی مردم و زنده شدم.فقط می خواستم از اونی که من رو به اسارت گرفته دور باشم.ومن برای اولین بار در عمرم اغوش مادرم و اشکهای پدرم رو تجربه کردم.لعنت بر این شانس من.لعنت بر چشم بد.وخداحافظ ای چشمهای سبز.قلب مهربان.
بای بای ماشین اخر مدل....سفرهای خارج.....خونهی ویلایی باغ چند هزار متری....وعمارت وسطش....مغازه های چند میلیاردی.....اصل و نصب و اعتبار چندین ساله.به قول مامانم کلاغ خوراک خودش رو میشناسه.اینها مزه ی دهن من نبودند و من عرضه نداشتم.خاک برسرم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 23:6  توسط نانی
|
ما درست 21 سال هست كه عاشوراها نذري مي ديم.از همون سالي كه اقا دزده فرشهاي بابا رو چيز كرده بود.اما امسال .....امسال نذري نداريم ما.امسال داديمش بهزيستي.داديم اونجا تقسيمش كنند.البته اميدوارم واقعا برسه به دست ادمهاي نيازمند.نمي دونم والله.فردا هم قرار هست كه خونه نباشيم .چون نمي خواهيم شاهد ملتي باشيم كه قراره در و ديوار خونه رو بشكنند.واسه هيچي!!!!!!!! . اون موقعي كه بابام نذر كرد فرشها پيدا شن و اون هر سال روز عاشورا نذري بده مامان جونم زنده بود.اون هم اش مي پخت.براي همين مامانم و مامانش هميشه شاكي بودند و ناراحت كه چرا بايد نذرش رو مي انداخت تو يه همچين روزي.الان چند سال هست كه مامان جونم فوت كرده.امسال مامانم مي تونه بره اونجا.چون د م و دستگاهش پا برجاست.اما ديگه مامان جوني نيست كه رفتن ما رو به اونجا ببينه.ببينم من كجا رو دارم برم؟؟؟؟
راستش اين روزها خيلي دلم گرفته.يه اتفاقاتي افتاد برام كه خوابش رو هم نمي ديدم.در واقع فكر مي كردم همش خوابه.فكر مي كردم تو توهم هستم.حالم انقدر بد بود كه رفتم پيش دكتر روان شناس.يه خانوم دكتر مسخره.بعد از دو ساعت جستجو تو كمدش يه برگه پيدا كرد و داد دستم .يه برگه ي نمي دونم چي چي ....كه چند تا سوال داشت توش.من سوالها رو جواب دادم.بهم گفت يك مقدار افسردگي داري.حالت زياد خوب نيست.هميشه همين طوري؟چند وقته اين طوري و اين حرفها.....تحمل سر و صدا رو ندارم..قتي صداي برادرم مي ياد مخصوصا حالم بد مي شه.راستش نمي دونم با زندگيم چيكار كردم؟؟؟لگد به بختم زدم.يا بختم لگد به من زد؟؟؟؟خلاصه به يكي از پول دار ترين و عاشق ترين پسرهاي شهرمون نه گفتم.در حالي كه حتي حلقه ي نامزدي مم اورده بود.يه حلقه ي چند ميليون تومني. همين طور الكي الكي گفتم نه!!!!!گفتم من احساس مي كنم كه دوسش ندارم.گقتم شايد فردا واقعا دووسش نداشته باشم.نمي دونم چيكار كردم؟؟؟؟احساس مي كنم كار درستي نكردم.اميد وارم يه روز نرسه كه پشيمون بشم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:29  توسط نانی
|
سید من رو ببخش !من واقعا سعادت زندگی با تو رو نداشتم.می ترسم.خیلی خرافاتی شدم این روزها.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:45  توسط نانی
|
می نویسم تا یادم بمونه....تا دو روز دیگه با حرف یکی دیگه با کنایه ی اون یکی تصمیمم یادم نره.یادم نره که بالاخره تصمیم گرفتم بی خیال طرح شم.بی خیال شهرستان رفتن بشم.می نویسم تا یادم نره که یه روزی چقدر خجالتی و ترسو بودم.چقدر استرس داشتم وقتی از جلوی علوم پزشکی رد می شدم.یادم نره که چقدر بعضی ها فقط و فقط به فکر خودشونند و یادم نره که چقدر بی دست و پا بی عرضه ام.انقدر که عمه ام گفت خواهر کوچکترت از تو زرنگتره.
امروز اون دوستم که اونم جا مونده بود از طرح زنگ زد و گفت که بالاخره دستور رئیس رو گرفته و قرار شده اون هم تو تقسیم فردا شرکت کنه.از من هم خواسته که صداش رو در نیارم.در حالی که شرایطمون کاملا مساوی بود.منم بغض کردم ناراحت شدم حتی دو سه قطره اشک هم ریختم.و نشستم گوشه ی خونه در حالی که پاهام رو هم بغل زده بودم.اخرش بابام گفت:نانی می خواهی چیکار بری سر کار؟؟؟؟مگه نمی گی ۳۵۰ تومن حقوق می دهند.پس بی خیالش شو.هر خرجی بخواهی می گذارم فقط بشین درست رو بخون.خودم هم همین طور فکر می کنم من همون ادمی ام وقتی صدای جیغ میشنیدم بی هوش می شدم وقتی خون میدیدم شوکه می شدم.وقتی بوی الکل می یومد از حال می رفتم.حالا زد و ارشد هم قبول شدیم....بعدش چی؟؟؟؟؟اون وقت چه گلی باید سرم بگیرم.اون موقع باید که پارتی داشته باشی تا حداقلش بتونی بری پشت کوه تدریس کنی.نمی دونم والله.اینجا اینطوری مزد دست ادم رو می دهند.شایسته اونه که صداش کلفت تر باشه ریشش بلند تر.راستش دلم برای بابا هم میسوزه ۲۵ سال خرجم رو داده چقدر دیگه؟؟؟؟بس نیست؟؟؟؟اگر عروسی می کردم حداقل سی میلیود پول جهازم میشد یا نّه؟ولی فکر که می کنم می بینم اون هم بی تقصیر نیست.مجبورم کرد رشته ای که دوست ندارم رو بخونم.مجبورم کرد شوهر نکنم.بهم تکلیف کرد عاشق نباشم.خجالتی و کم رو بارم اورد.بابام من رو خیلی دوست داره.بیشتر از بچه های دیگه اش.مطمئنم.!!!! .
وقتی خودم رو با دختر های دیگه ی فامیل مقایسه می کنم میگم بدبخت چه درسی چه کشکی ؟؟؟؟ اگر شانس داشتی همون اول کار جور می شد میشدی زن پسر فلانی الان مثل دختر عموهات یه پات دبی بود اون یکی اینجا.حتی یکی بود که لباسات رو هم اتو کنه!!!!.ولی خوب من این جورش رو هم دوست ندارم.راستش اصلا نمی دونم چی دوست دارم؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:34  توسط نانی
|
چه نشسته اید که در بزم جنابان وزیران کیک و کلوچه پخش می کنند جهت نهار.خیلی هم صبور باشید اندازه ی یک فلاسک چایی گیرتون می یاد.
بوی عرق زن بغل دستیت که شب را شیفت بوده و تمام تلاشش این است که با ادکلون زدن بی جا بپوشاندش برایت تداعی کننده ی بدترین خاطره ها خواهد بود.چیزهایی که یک عمر باورش داشتم.انسانهایی که بهشان ایمان داشتم...در نظرم بی خود و مسخره اند. در مملکتی که ایثار و فداکاری رو با عدد و رقم و درصد می سنجند انسانها و خواسته هایشان هیچ ارزشی نخواهد داشت.در مملکتی که خوبی و شایستگی را با یک من ریش می سنجند زندگی غیر قابل تحمل خواهد بود. گفتم نمی خواهم.مدرک نمی خواهم.طرح نمی خواهم .شغل نمی خواهم.همه اش مال خودتان و ادمهایتان.مگر میشود در ذهن پوک تو فرو کرد.....نه نمی شود.
چقدر می شود به یک ادم توضیح داد ....چند بار بگویم.... .چقدر برایت نامه بیاورم.چقدر این در و ان در بزنم؟.چقدر برایت توضیح بدهم که یک دختر تنها نمی تواند برود جایی که شش ماه راه بندان می شود.خدا ذلیلتان کند امثال پدر من رفتند و خودشان را به این روز انداختند که یکی مثل تو پشت میز بنشیند و با لهجه ی پشت کوهی اش به من بگوید نه!!!مهم نیست پدرت توانایی ندارد.مهم نیست خودت هم توانایی نداری.مهم نیست کسی نیست پشتت باشد.مهم این است که من الان اینجا نشسته ام پشت این میز ها و دارم برایتان قانون می نویسم.
بی خیال به جهنم.من که محتاج چندر قاز اینها نیستم به جای اینکه برم خودم رو علاف کنم میشینم دستمال کشی بابام رو انجام می دهم.از اون هم بیشتر پول می گیرم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:38  توسط نانی
|
این دختره که می خواهم در موردش بگم....اولا دو سال از من کوچک تره.درس مرس هم یک دونه دیپلم داره بدون پیش دانشگاهی.کارش هم آرایش کردن و خیاط و خانوم مادر شوهر و شوهرشون علی اقاست. اون موقع که گفت کتابهای فهیمه رحیمی رو می خونه من خندم گرفت ولی الان احساس پشیمونی می کنما کلا متنفرم از اینکه ادم بخواد کسی رو مسخره کنه.خوب داشتم می گفتم این بچم باباش البسه فروش هست.یکدونه هم پی کی درب و داغون داره .اون اولا من زیاد تحویلش نمی گرفت.ولی بعد ا فمیدم که چقدر دختر ساده و البته صمیمی هست.....چند روز پیش که من کاملا به سرم زده بود و دیوونه شده بودم و دلم نمی خواست بیام خونه . یک چک پول پنجاه هزار تومنی داشتم و دلم می خواست چک پولم رو خرد کنم باهاش خمیر دندون بخرم.

و قرضم رو به مامان هم بپردازم البته.دیدم اون داره می ره اون ور گفتم منم باهات می یام .بعدش دوتایی رفتیم ویندوو شاپینق. تا اینجای کار یک چیز بسیار معمولی بود. ومن اصلا غصه نخورده بودم. من کلا ادمی هستم که اصلا دلم نمی خواهد کم بیارم مخصوصا تو مسائل مالی....این بچه هم ادمی بود که یک گاگول گیر اورده بود و همش دلش پز دادن می خواست.جلوی اولین مغازه که رسیدیم گفت من از این شالهای چهار خونه گرفتم سیزده تومن.گفت واااا اینها که شبیه اونهایی هست که رو زمین می فروشند .چرا پول دادی بالاش؟

جلوی نقره فروشی رسیدیم گفت من از این ساعتها خریدم برای شوهرم کادوی تولد (ساعت دیواری نقره).فکم رو به زور جمع و جورش کردم .منم که فییییییییییضول گفتم چنر خریدی .گفت پانصد هزار تومن.منم به زور یه قیافه ای گرفتم به خودم که یعنی اره ما خودمون از این کادوها می گیریم برای دامادامون.(الکی الکی).

بعد یه خورده که رفتیم اون ور تر تو یه مغازه ای یه سرویس نشون داد که شامل یک ظرف برای پنیر صبحانه به اضافه ی ظرف ادویه و اینها بود.گفت به نظرت چطوره؟؟؟؟گفتم عالیه.....چند؟؟؟؟دویست و پنجاه هزار تومن.خوبه قبلش نگفتم مامان من برام خریده بیا برو از اونهابخر .چون اگر می پرسید چند باید می گفتم شش هزار تومن.

به مسیر مون ادامه دادیم.به یک کفش فروشی رسیدیم.گفت من یک جفت کفش دیدم می خواهم بخرم ولی باید با شوهرم بیام .گفتم اکی.ولی قبلش یه سر به ولی عصر بزن اینجا گرون می دهند.گفت وااااااااااای نمی دونی یک جفت کفش خریدم جدیدا ۸۵تومن.اینجا دیگه خودم رو زدم به نشنیدن.

رسیدیم به یک مغازه ای که رو میزی اینا می فروخت.زود با افتخار یک سرویس رو میزی نشونش دادم ٬گفتم اینها رو می بینی من برای خودم از مکه یک سری از اینها اوردم ۴تیکه اس ۲۰۰تومنه اینجا.گفت اااااااره ٬مامان من همبرای من اورده دو سری.یک سری واسه مبلها یک سری برای پا تختی . با تعجب گفتم برای پا تختی.گفت ارررررررره.آخه پا تختی های من معمولی نیست که روش نگین داره.گفتم نگییییییییین؟گفت اره دیگه.سفارش دادیم از ترکیه برام بیارن.گفتم چنننننننند ؟چهار میلیون.در حالی که سعی می کردم خون سردی خودم رو حفظ کنم گفتم خوب زیاد هم گرون نشده اینجا هم تقریبا همین قیمته!!!!اون هم نا مردی نکرد و گفت اره .فقط هزینه ی حمل و نقلش گرون می شه که اون هم یکی از اشنا هامون که اونجاست به عنوان کادوی عروسی می ده.بعد به راه خودمون ادامه دادیم.رسیدیم به یک جواهر فروشی.زودی گفت این انگشتر رو میبینی حلقه ی من از اینهاست.دومیلیون پولش رو دادن.گفتم اییییییییش دو میلیون هم شد پول من کسی رو می شناسم که سه میلیون پول حلقش شده....البته اینها رو تو دلم گفتم.گناه داره بچه ی مردم میره دپرسیون می گیره.واسه یک میلیون.دیگه سعی کردم حرف نزنم باهاش چون هر دو تامون چرت می گفتیم.ویندو شاپینگمون که تموم شد اومدیم از پاساژ بیرون....شروع کرد که بابات کجا کار می کنه و....اخه می دونی واسه چی می پرسم.؟؟؟؟من یک فرش دایره خریده بابام برام ۱۵میلیون.....یکی هم خریده مستطیل که ......دیگه من داشتم وسط خیابون غش می کردم.گفتم واااااااای تو لقمه ی دهن خودمون بودی چرا نگفتی بیایم بگیریمت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! اومدم خونه و مامانم کلی دعوام کرد که نگرانت بودم کجا بودی؟؟؟؟؟منم گفتمخوب کردم از این به بعد دیر می یام خونه!!!!!!!.اونم گفت دیر بیا ولی خبرش رو بده قبلا.خولاصه گذشت و بابام اومد گفتم ددی ددی یک دختره هست که باباش براش فرش ۱۵ تومنی گرفته.خیلی خونسرد گفت دخترم ۱۵ تومن که امروز پولی نیست.یعنی در عرض ۳ثانیه اعتماد به نفس من سریعا برگشت سر جاش.چقدراین مردها می تونند به ادم اعتماد به نفس بدهند.و من بی خیال موضوع شدم.
امروز هم سر کلاس می گفت که لباس شویی سفارش دادیم اینترنتی از المان.گفتم ای بابا حالا نمی شد از اینجا بگیری ا ای گی می گرفتی آأمانی هم هستش.می گه خواستم که اصل اصل باشه دیگه......
این اسمایلی رو هم گذاشتم یه اد اون موقع ها که مادر بزرگاتون یخ حوض ر مش کستند لباس می شستند.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:24  توسط نانی
|
نمی دونم چرا چند روز احساس پوچ بودن و بی خود بودن و تنهایی اومده سراغم ....ودر حال حاضر چیزی به نام اعنماد به نفس ندارم.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:16  توسط نانی
|
عزیز های دل نانی خواننده هی نداشته ی محترم.کلا شما هر خبر تازه و دست اولی که خوواستین می تونین بیاین وبلاگ اینجانب بنده با تاخیر پنج روزه شما رو از خبر های دست اول مملکت و ...با خبر می کنم.نه که بازار سوخته نه که ما استرس کشیدیم نه که هول شدیم نه که.....برای همین این بار دیر کردم عزیز من!!!!!!
۵شنبه ی هفته ی قبل نانی خانوم با لبی خندون و هواسی پرت با آدامسی در دهن سر کلاس زبانش حاضر شد.که دید یکی از دختر های مایه دار کلاس با چشمهایی از حدقه در اومده و قلبی تلپ تلپ کنان وارد کلاس شد.و پرید جلوی من!!!!!!!! . میدونی چی شده؟؟؟؟ من:نه . بازار اتیش گرفته.
من:اخی. (نه که بابا و عمو ها و جد و ابادم و ....بازاری نستند واسه همین انقدر ریلکس برخورد کردم!!!!!) کودوم بازار؟؟ا اون:یکی قاپیلی لار. من:تا حالا نرفتم اونجا بابا نمی گذاره بریم بازار قدیمی. چی می فروختند حالا؟
اون:عطر ادکلون. یکی از فامیلهامون اندازه ی صد و پنجاه میلیون تومن جنسش سوخته.
من:در خالی که ابراز همدردی می کنم از خدا براشئن صبر و مقداری سرمایه می خواهم برایادامه ی زندگی و .....و به جویدن ادامسم ادامه میدهم.
بعد از کلاس در حالی که کل ماجرا رو فراموش کردم می یام خونه.وقتی بابا می یاد خونه می بینیم اون بیچاره هم حال و روز خوشی نداره.با صدای لرزونی می گه دیروز بازار اتش گرفته بود.و من هم زودی پیش دستی می کنم و کل ماجرا رو برای اون و مامانم تعریف می کنم.نه که خودش از نزدیک ندیده بود برای همین!!!! .بعد یه ژست فاکس نیوزی هم به خودم می گیرم !!!! .بعد دنباله ی ماجرا رو پدر جان تعریف می کنه که ....راسته ی اینها نه و اون یکی راسته یعنی کاملا همجوار اینها کاملا سوخته و دیروز همه ی اهل تیمچه اونجا بودند به جز ددی اینجانب .یعی ملت ریخته بودند اونجا که اجناسشون رو نجات بدهند .به جز ما!!!!!.چرا وقتی کلاغ خوش خبر این ماجرا رو تعریف می کرد فکر نکردم زبونم لال ممکن...... .به هر حال خدا رو شکر بخیر گذشت ولی در نوع خودش فاجعه ای بود.
ر عزیزم مرسی که به فکر من بودی.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:47  توسط نانی
|
می خواهم یه خاطره از سیزده آبان سال ۷۵ بگم که تا آخر عمرم محال یادم بره! و احتمالا این شونصدمین باریه که دارم این خاطره ی با حال رو تعریف می کنم.
سال ۷۵ من دانش آموز کلاس اول راهنمایی بودم.مدرسه مون خیلی اسم و رسم دار بود و مردم سر و گردن می شکستند تا اسم بچه شون رو بنویسن اونجا! یه روز قبل از سیزده آبان خانوم پرورشی مون اومد کلاس و گفت که فردا هر کدوم یه چادر بیارین با خودتون می خواهیم بریم راهپیمایی ۱۳ آبان.اون موقع من خیلی خوشحال شدم چون تا حالا هیچ راهپیمایی شرکت نکرده بودم و فکر می کردم چه خبره!!!!!و احساس بزرگی و با حالی بهم دست می داد. فرداش با یکی از چادر های مامان که یه یک متری هم ازم بلندتر بود رفتم مدرسه.ما ها رو به گروههای دو تایی تقسیم کردند و تو دوتا صف ایستادیم.از اونجایی که من هم خیلی زرنگ تشریف دارم یکی دو نفر مونده به اخر صف ایستاده بودم.اسم مدرسه ی خود را با افتخار بالا گرفته بودیم و تو دلمون به بقیه می گفتیم که برین کنار ما داریم می اییم.تازه کلی پسر بچه ی بی ادب هم بودند که داشتند ما رو تماشا می کردن و چشم و ابرم می اومدن و من پیش خودم فکرمی کردم که بی تربیتها عوض اینکه برن دو تا شعار بدن ببین چیکارا می کنند!!!!!. اون موقع من هنوز با مقوله ی پسر و دوست پسر اشنایی نداشتم(احتمالا برای این دلیل مدیرمون ما رو برده بود تا دسته گل به اب ندیم.چون بچه بودیم).
همین جوری داشتیم طی طریق میکردیم و شعار می دادیم که یییییهو نمی دو نم چی شد که زبون اون دختر شعار گو اشتباهی چرخید.و به جای اینکه بگه مرگ بر اسرایئل درود بر فلسطین گفت مرگ بر فلسط٬ین درود بر اسرائ٬یل ٬بعد اون ما هم عین همین رو تکرار کردیم. تازه بعد اینکه شعار برعکس رو تکرار کردیم دو زاری مون افتاد که ای دل غافللللللل!!!!!عجب دسته گلی به اب دادیم .....و شروع کردیم به قاه قاه خندیدن و غش و غش خندیدن تو خیابون شهناز......وای وای وای.....چشمتون روز بد نبینه ....خانوم مدیرمون تو یک لحظه ظاهر شد در حالی که چشماش از فرت عصبانیت کبود شده بود٬سرمون داد زد ٬دختر های بی ادب برسیم مدرسه دندونهای همتون رو با کلفتین می کشم. ناگفته نماند که من هم باور کرده بودم و هی خودم رو بی دندون تصور می کردم ببینم چه شکلی می شم.
جور و پلاسمون رو جمع کردیم و با سری افکنده از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم .و من هنوز یکی دو تا دندون دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط نانی
|
روايت روز و عصر 88/8/7
امروز عروسي پسر ش٬ دختر خاله ي بابا بود.من و مامان هم دعوت بوديم.بيچاره خواهري كه دختر دومي هست و هميشه بايد سماق بمكد.پيراهن سفيد و سياهم كه از كنارش حريري اويزان است بايد اتو مي شد.صبح قبل از رفتن دادمش دست مامان تا برايم اتو كند.خودم كلاس زبان داشتم.بعد از اينكه كلي درس جاري داري ياد گرفتم در كلاس و خودم هم كلي درس شوهر داري دادم به كلاس ميت هايم امدم خانه.ساعت نزديك يك بود و من كلي كار داشتم.پيراهنم اتو شده بود و روي مبل دراز به دراز خوابيده بود.بعد از اينكه ماسك گذاشتم رو صورتم با يك عدد تخم مرغ راهي حمام شدم.شنيده ام تخم مرغ خوب است براي ريزش مو.يك ساعتي با تخم مرغ مشغول بودم در حمام.و همه اش فكر ميكردم آثار تخم مرغي از سر و صورتم پاك نشده است.مامان از ارايشگاه برگشته بود و خيلي شاكي منتظر من بود.چون واقعا ديركرده بودم.حق هم داشت.عروسي ساعت 5 شروع مي شد.تند تند سشوار كشيدم و بهعد هم به طرز فجيعي مو هایم رو اتو كردم .خودم فهميدم كه اصلا خوب نشده چه برسه به ديگران.با مامان هم قهر كردم .نمي دانم چرا دنبال جوراب شلواري اش مي گشت تو كمد من....و چرا معتقد بود کتش را من گذاشته ام در كيف دستي.....همين است ديگر بايد در اين موقع سكوت كرد تا طرف دو سه ساعت دنبال لباسش بگردد تا بعدا مدعي نشود اگر تو نگذاشتي اونجا پس از كجا مي دونستي جاش رو؟؟؟؟؟؟
خلاصه اينكه من نه لباسم رو پوشيدم نه كفشهايم نه حتي لباس زيري كه قرار بود استعمال كنم.و در رختكن تالار طي يك مراسم با شكوهي در مقابل ديدگان جمع لباس عوض كردم. و ار اونجايي كه به يك خرس گنده تبديل شده ام زيپ پيراهنم بالا نمي رفت و نزديك بود با مادر خانومي رسما شاخ به شاخ شوم .
اينجا بود كه چشمم به جمال دختر دختر خاله ي پدر روشن شد.او ازدواج كرده بود.ما همه شوكه شديم.شوكه چرا؟؟؟؟؟چون فكر مي كرديم او قرار است بترشد.چون اين بشري كه من در موردش صحبت مي كنم بيشتر از سوم راهنمايي درس نخوند و مشق هايش را مامانش برايش مي نوشت و پدرش هم مي گفتند كه ادمي است بس ربا خوار اما پووووووووووولدار.تا اينجاي ماجرا خوب زياد هم تكان دهنده نبود.جاي تكان دهنده اش ان اقاي دامادي بود كه با اين خانوم عروسي كرده بود.اقاي دكتري با مدرك فوق ليسانس و دانشجوي دكترا.خوب من واقعا احساس شرمساري كردم.بگذريم....
يكبار هم در سالن نزديك با مامان درگير شوم .نمي دانم چرا فكر مي كرد اگر برود و كنار ديوار بشيند( كه البته در اون پوزيشن هيچ جا رو نمي تونستي ببيني به جز در ورودي )بهتر خواهد بود؟
يك ميز جا گرفتيم براي كل اهل فاميل.همين كه نشستيم مادر گفت واي واي واي بيچاره فاميل عروس اجيلشون رنگيه حتما حرف در مي يارن براشون. اجيل زياد هم بد نبود فقط رنگ زرد زده بودند.هر كدام از اعضاي فاميل كه مي امدند و به ما مي پيوستند يك جفت شاخ گوزن رو كله شان داشتند و همه هم من را نكوهش مي كردند كه ياد بگير اي.......از....
بگذريم ....مجلس ادامه داشت و ما مشغول تماشاي رقص آذري و هندي و فارسي و...ملات بوديم .هر كسي خوشگل بود با دقت و تحسين تماشايش مي كرديم.خودمان سه تايي هم بعد از رقص چند ثانيه اي مان يك پارچ اب خالي كرديم از بس سابقه ي جنبيدن نداريم.تا اينجاي كار خوب پيشرفت.داماد و عروس امدند بعضي ها حجاب گرفتند اما بعضي ها حجاب نگرفتند.وبعضي ها جلوي داماد رقصيدند.ما رسم نداريم شاباش بدهيم و در واقع اين كار را زشت زشت هم مي دانيم.دختر خاله ي داماد وارد صحنه شد وپايه رو هندي اومد روي زمين نشسته بود و خودش را اين ور و ان ور مي كشيد.اقاي داماد وارد صحنه شد و اسكناس هاي هزاري مي ريخت رو سر دختر خاله اش.پيش خودم فكرمي كنم اگر من جاي عروس بودم حتما عصباني مي شدم نه براي رقص ديگري جلوي شوهرم.بلكه براي اين كه شوهرم رو سر ديگري با دقت و وسوس پول مي ريخت.
اينجا ها بود كه دختر دختر خالهي ددي همون كه با سوات صفر رفته بود زن دكتر شده بود با انتو و روسري در حالي كه در يك دستش وسايل مادر شوهرش و دست ديگرش روي كمر مادر شوهرش جانش بود مادر شوهر را بدرقه كرد و خودش مثل كسي كه از اسارت ازاد شده است مانتو و ...را در اورده و در حالي كه يقه ي لباسش تا نا كجا ابادش باز بود شروع كرد به قر و فر اومدن.ما كه خيلي خنديديم جاي شما خالي اگر بوديد حتماا مي خنديديد.ياد بگير خواهر من مادر شوهر داري و شوهر داري را.هنوز دو روز نشده ازدواج كرده(نامزد شده).مجلس كه تمام شد من دو ساعت طول كشيد كه باز كل تشكيلانم را عوض كنم و مثلا حاضر بشم.اين بود انشاي كسالت اور من در مورد عروسي پسر دختر خاله ي بابام.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:13  توسط نانی
|